
|
خستگي کجا
زمين در مسيري پر هراس مي رود عاطفه گرگين
شنبه ٢۵ تير ١٣٨۴ – ١۶ ژوئيه ٢٠٠۵ آقاي اکبر گنجي خيلي ساده بگويم دلمان برايتان شور مي زند. |
||
|
|
||
شعری از سيمين بهبهاني براي گنجي
پاداش اين دل آگاهي
اي کاش مي توانستم
تا گل برات بفرستم
يا بهر روزه داري هات
نقل ونبات بفرستم
شوريده وار امشب را
با واژه عشق مي ورزم
تا با دميدن خورشيد
شعري سزات بفرستم
اي کودکي که ديروزت
موقوف ني سواران شد
اکنون که مرد ميداني
اسب وقبات بفرستم
ابليس را زخود راندي
از دل غبار افشاندي
پاداش اين دل آگاهي
شکر ونبات بفرستم
اي کاش مي توانستم
بر عمر تو بيفزايم
سويت ز اشک خود جامي
آب حيات بفرستم
اي کاش مي توانستم
شرحي به خون کنم امضا
در تنگناي زندانت
حکم نجات بفرستم
اين ناگشوده در برتو
روزي گشاده خواهد شد
خوش اميد مي بافم
تا پيش پات بفرستم
14 تير 84
سيمين بهبهاني
اوين
خوانش این سروده را به پايداری اکبر گنجی ارمغان می کنم
پرچم مرگ بر فراز اوين،
و هزاران شمع ِ خاموش در زمين.
با اينهمه
نه پادشاهان، نه ردا پوشان
هرگز نتوانستند، نتوانستند بميرانند
اين شعلهء بزرگ را
كه مى گستراند تن
در سرزمين كاوه، تهمتن
ميرزاآقا عسگری (مانی)
جمعه ٢۴ تير ١٣٨۴ – ١۵ ژوئيه ٢٠٠۵
شعر زير را ٢١ سال پيش نوشته ام. خوانش آن را به پايداری اکبر گنجی ارمغان می کنم که اينک از قربانيان «حکومت اوين» است.
حصار در حصار قفس،
هزار در هزار پرنده.
آسمان، چه سنگين
چه سنگين فرو تر مى آيد در اوين
و درهاى آهنين حايل اند در فواصل عاشقان.
ديوارها بهم مى آيند
و خاك مى نوشد شراب جان ها را.
هزار در هزار
فرزندانت مرگ را تجربه مى كنند
- وطن غمگين!
شمشير ِ زهر آلوده در پيكر ِ دهقان ِ شورشى،
و ميلهء شعله ور در قلب ِ معدنچى.
نه ستاره، نه آفتاب
تنها روشنائى عمر تست، قطره قطره
كه در تابوت ِ تاريك ِ ابديت فرو مى ريزد، اسير شيفته!
*
در اوين
البسه دريده ی زنان
چشمان ِ بَركَندهء كهنسالان
رقص ِ پاها بر پولاد ِ گداخته
و زبان ِ بلند تازيانه به سخن.
*
اين شوى ِ كيست كه در كاسهء سرش
باده مى نوشند هرزگان؟
اين بانوى بارور كيست كه ازينگونه
پرتاب مى شود بر نيزار نيزه ها؟
اى بهت زدگان ميهن تاريكم
اين خواهر كدام ِ شماست
كه رگانش را از پيكر بر مى كشند؟
اين دختر ِ كدام ِ شمايان ست
كه قِديس مآبان با پرچم ِ هرزگى فتحش مى كنند؟
پاسخ دهيد با من
اى از تبار ِ كاوه، تهمتن!
اين مرد كيست، از كدام قبيله ست كه جانوران
پوزه در خون و پوزار بر خاكسترش مى چرخانند؟
*
دژخيمان تعويض مى شوند
و پرچمها، ديگرگونه،
ردا پوشان
بر ارابهء قدرت پادشاهان خسته جاى مى گيرند
و اوين همچنان
وضوى صبحگاهى در خون ِ دوشيزگان مى گيرد
و ساغر ِ ضحاكان را
به ساغر ِ شكستهء اجساد ِ عاشقان مى زند.
در شامگاهان
دشنه ئى به دليران ارمغان مى شود
تا پردهء شرافت ِ خويش را بردرند.
*
پرچم مرگ بر فراز اوين،
و هزاران شمع ِ خاموش در زمين.
با اينهمه
نه پادشاهان، نه ردا پوشان
هرگز نتوانستند، نتوانستند بميرانند
اين شعلهء بزرگ را
كه مى گستراند تن
در سرزمين كاوه، تهمتن
۱/۲/۱۳۶۳ – تهران
