تبليغاتX
دموکراسی و حقوق بشر

دموکراسی و حقوق بشر

سیاسی اجتماعی فرهنگی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1384ساعت 16:30  توسط داریوش  

خستگي کجا


زمين در مسيري پر هراس مي رود
̃
اسمان گل مي دهد

و سرب از سينه طراوت عشق

 مي گريزد

جنون مي چرخد مي رقصد

بهار گيسوان ماه را شانه مي زند

آب با زخم هاي گر گرفته

چه تلخ مي ماند!

عاطفه گرگين

 

شنبه ٢۵ تير ١٣٨۴ – ١۶ ژوئيه ٢٠٠۵

 آقاي اکبر گنجي خيلي ساده بگويم دلمان برايتان شور مي زند.


پريشان گيسو برهنه و خيس

مي گردم و سبز مي شوم

 کجا ؟

 بر آستانه قرن


برهنه و خيس

در
̃
انسو

که بر سطح ملموس زمين

 تنت خميازه مي کشد


 صلح در زندان به انتظار چه مانده است

باد در کنده هاي خشمگين چه مي کند

 که

ماه بروي سايه اش تاب مي خورد

...

...

نور در چشمانت

گياهان در سر انگشتانت

و غرور که

بر گيسوان من بافته مي شود

تابش نور

سبدهاي انار

پر پرندگان


رضايت خاک
̃
الود به خون


 دو پرنده پريده باهم

 بر بالاي ماه

دلم به شور تو مي رود

و مهتاب از انعکاس آن

 تاب مي دهد زمين را

...

...

و آنگاه شعله هاي آتش چه بويي دارد

خاک با ترکه هاي ترد چه مي کند ؟

من برهنه چه مي کنم ؟

باز گيسو پريشان کنم در باد ؟


...

وزان شويم

روان شويم

بروئيم بر
̃
ائيم

 کجا ؟

زمين در مسيري پر هراس مي رود
̃
اسمان گل مي دهد

و سرب از سينه طراوت عشق

 مي گريزد

جنون مي چرخد مي رقصد

بهار گيسوان ماه را شانه مي زند

آب با زخم هاي گر گرفته

چه تلخ مي ماند!

...

...

اي واي

صدايم کنيد

مهتاب گونه هايم

     را در نوازش

 خود مي شويد

تو منتشر مي شوي

 کجا؟

 در پاکي

و
̃
انگاه

آفتاب در آغوش ام شعله مي راند

نسيم بر لبانم تاب مي خورد

و زمين در پنجه ام به خواب مي رود

 مي رقصم و مي چرخم

 مي چرخم مي رقصم

ماه شانه هاي سرزمينم را نوازش مي دهد

نگاهت به مهرش سائيده مي شود

اي شاهدان ميهن آزادي

شرابه هاي هستي شمائيد

وما شرب مداميم

...

...

دستانت تاريک شده اند

و گردش خون

در سر انگشتانت

خاکستر آزادي را فرو پاشيده

 کجا؟

 بر سر شهر

باد نرمه خون هاي خشکيده را

از پيشاني سرزمينم مي پراکند

توفان مي ريزد در ...

 در کجا ؟

در چشمانت در معاشر ت
̃
ابها

و کبوتران بسيار ...

 کجا ؟ ...


 و آنگاه من برمي گردم

 از کجا؟

از صحراهايي داخلي

از شهر پرندگان

 و پرندگان

 پرندگان بسيار

برخاک

...

...

چه شده است که اينگونه

از خود بدر
آامده اي

درندگان در کارند!؟

اما باز کجا دهانت شکوفه مي دهد

و خستگي کجا؟

ترانه اي مي شود

بر لبان باد

Nedstat Basic - Free web site statistics

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 3:19  توسط داریوش  


شعری از سيمين بهبهاني براي گنجي

پاداش اين دل آگاهي

 

اي کاش مي توانستم

تا گل برات بفرستم

يا بهر روزه داري هات

نقل ونبات بفرستم

شوريده وار امشب را

با واژه عشق مي ورزم

تا با دميدن خورشيد

شعري سزات بفرستم

اي کودکي که ديروزت

موقوف ني سواران شد

اکنون که مرد ميداني

اسب وقبات بفرستم

ابليس را زخود راندي

از دل غبار افشاندي

پاداش اين دل آگاهي

شکر ونبات بفرستم

اي کاش مي توانستم

بر عمر تو بيفزايم

سويت ز اشک خود جامي

آب حيات بفرستم

اي کاش مي توانستم

شرحي به خون کنم امضا

در تنگناي زندانت

حکم نجات بفرستم

اين ناگشوده در برتو

روزي گشاده خواهد شد

خوش اميد مي بافم

تا پيش پات بفرستم

 

 

14 تير 84

سيمين بهبهاني

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 4:30  توسط داریوش   | 

اوين

خوانش این سروده را به پايداری اکبر گنجی ارمغان می کنم

پرچم مرگ بر فراز اوين،

و هزاران شمع ِ خاموش در زمين.

با اينهمه

نه پادشاهان، نه ردا پوشان

هرگز نتوانستند، نتوانستند بميرانند

اين شعلهء بزرگ را

كه مى گستراند تن

در سرزمين كاوه، تهمتن

ميرزاآقا عسگری (مانی)

 

 www.mani-poesie.de

asgari@mani-poesie.de

 

جمعه ٢۴ تير ١٣٨۴ – ١۵ ژوئيه ٢٠٠۵

شعر زير را ٢١ سال پيش نوشته ام. خوانش آن را به پايداری اکبر گنجی ارمغان می کنم که اينک از قربانيان «حکومت اوين» است.

 

حصار در حصار قفس،

هزار در هزار پرنده.

آسمان، چه سنگين

چه سنگين فرو تر مى آيد در اوين

و درهاى آهنين حايل اند در فواصل عاشقان.

ديوارها بهم مى آيند

و خاك مى نوشد شراب جان ها را.

هزار در هزار

فرزندانت مرگ را تجربه مى كنند

- وطن غمگين!

شمشير ِ زهر آلوده در پيكر ِ دهقان ِ شورشى،

و ميلهء شعله ور در قلب ِ معدنچى.

نه ستاره، نه آفتاب

تنها روشنائى عمر تست، قطره قطره

كه در تابوت ِ تاريك ِ ابديت فرو مى ريزد، اسير شيفته!

*

در اوين

البسه دريده ی زنان

چشمان ِ بَركَندهء كهنسالان

رقص ِ پاها بر پولاد ِ گداخته

و زبان ِ بلند تازيانه به سخن.

*

اين شوى ِ كيست كه در كاسهء سرش

                 باده مى نوشند هرزگان؟

اين بانوى بارور كيست كه ازينگونه

پرتاب مى شود بر نيزار نيزه ها؟

اى بهت زدگان ميهن تاريكم

اين خواهر كدام ِ شماست

كه رگانش را از پيكر بر مى كشند؟

اين دختر ِ كدام ِ شمايان ست

كه قِديس مآبان با پرچم ِ هرزگى فتحش مى كنند؟

پاسخ دهيد با من

اى از تبار ِ كاوه، تهمتن!

اين مرد كيست، از كدام قبيله ست كه جانوران

پوزه در خون و پوزار بر خاكسترش مى چرخانند؟

*

دژخيمان تعويض مى شوند

و پرچمها، ديگرگونه،

ردا پوشان

بر ارابهء قدرت پادشاهان خسته جاى مى گيرند

و اوين همچنان

وضوى صبحگاهى در خون ِ دوشيزگان مى گيرد

و ساغر ِ ضحاكان را

به ساغر ِ شكستهء اجساد ِ عاشقان مى زند.

در شامگاهان

دشنه ئى به دليران ارمغان مى شود

تا پردهء شرافت ِ خويش را بردرند.

*

پرچم مرگ بر فراز اوين،

و هزاران شمع ِ خاموش در زمين.

با اينهمه

نه پادشاهان، نه ردا پوشان

هرگز نتوانستند، نتوانستند بميرانند

اين شعلهء بزرگ را

كه مى گستراند تن

در سرزمين كاوه، تهمتن

 

۱/۲/۱۳۶۳ – تهران

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 20:10  توسط داریوش   |